یکسال

بسم‌الله
از رفتن آقا مرتضی برای ما یکسال گذشت.
از روزی که او را به خاک امانت دادیم،
از لحظه‌ای که در آرامگاه ابدیش، آرامش یافت...
از زمانی که بدون آقامرتضی، زندگی را از سر گرفتیم.
شاید روزی، روزهایی، ساعت‌هایی یادش بودیم، فاتحه‌ای خواندیم، به نیابتش سلام دادیم،
ولی
برای ما که دور بودیم، یکسال پیش بود،
برای همسرش
مادرش
خواهرش
پدرش
و برادرانش،
بیش از اینها گذشت...همه لحظه‌های نبودش، سال‌ها گذشت.

شاید هم نه...
این یکسال، اصلاً نگذشت، عبور نکرد، جلو نرفت. در همان لحظه و ساعت و روز ایستاد.
انگار این غم، هنوز تازه است، خون آقامرتضی جریان دارد... انگار همین دیروز بود خبرش رسید.

رحم الله من یقرا الفاتحة مع الصلوات


سایر نگاره‌ها
       دوم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan