رفتنی...

بسم الله

دم هرّه بالکن نشسته بود، یحتمل داشت فکر می کرد به حیاط سبز و آسمان آبی. از پشت گرفتمش، بال و پر نزد، مثل همیشه، توی لانه گذاشتمش.

- ببین جوجویه! هر وقت خواستی، برو، اما بدون تو حیاط گربه هم میاد، دوس ندارم خوراکشون بشی، اما نمی‌تونم جلوت رو هم بگیرم.

این آخرین حرف‌هایی بود که زدم و مثل همیشه گوش داد. صبح موکت را جمع کردم. آب و دانه اش را گذاشتم و از خانه بیرون رفتم.

ظهر دیگر نبود، لانه‌ای بود خالی از سکنه.

کمتر از یک هفته، ساکن خانه ما بود. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


سایر نگاره‌ها
اول   دوم   سوم   چهارم    پنجم

  • ۷۹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan