پدربزرگ

بسم‌الله
مریضی بدجوری مرا از زیارت انداخته‌بود.
از وقتی رسیدیم، سرفه، سردرد و تب، کم‌کم توانم را می‌رباید و دوشنبه زمین‌گیر می‌شوم، هر چند تا حرم فاصله‌ای نباشد، اما نمی‌توانم.
چهارشنبه بعد از نمازصبح، به هر زحمتی، خودم را می‌رسانم، نگاه به گنبد پدربزرگ، اشک‌هایم را سرازیر می‌کند، سرد است. تابحال سرما را در این شهر تجربه نکرده بودم، گرمای وجودی پیامبر مهربانی نمی‌گذارد هوای مدینة‌النبی رو به سردی برود، اما سرمای صبحدم و مریضی‌ام، حالا داشت مرا برای برگشتن یا رفتن به داخل حرم، تحت فشار می‌گذاشت. نمی‌خواستم دوست داشتم روبروی پدربزرگ بنشینم و همه چیز را واگویه کنم.
سجاده مخمل آبی‌رنگ را از میان وسایل کیف درآورده و از زیر چادر دور خودم می‌پیچم. کمی سرمای هوا را کم می‌کند. حالا با این سرما، کجا بنشینم؟
دور می‌زنم تا به روبرویشان برسم. هیچ‌کس نیست، حتی شرطه‌ای که‌‌‌ همیشه با باتوم و صدای بلند، خلوت همه را بهم می‌زند و صحن را خالی می‌کند.
فقط یک صندلی سبز  همانجا منتظر من است.
می‌نشینم و همه چیز را تعریف می‌کنم.

  
طعم دیدار خصوصی‌ با پدربزرگ هنوز بعد ۹ سال شیرین است.


سایر نگاره‌ها
      دوم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan