خاله

بسم‌الله
هیچ‌وقت سر سفره عقد ننشست و به کسی بله نگفت تا شریک زندگی هم شوند.
زندگی‌اش را با کسی تقسیم نکرد، همه‌اش را وقف کرد، بخشید. تا توان داشت، می‌توانست، می‌ایستاد، کار می‌کرد، می‌رسید، می‌دوخت، می‌پخت و کمک‌حال همه بود. خاله بود و عمه. دلش می‌رفت برای خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها. ادعا نداشت. بی‌توقع بود، گِله نمی‌کرد، اما دلتنگ می‌شد.
وصف همه غذاهایش این بود: اونقدر خوشمزه اس که آدم انگشتاش رو هم می‌خوره.
مهربان بود و ساده  و بی‌ریا.
اگر بودند، خوشحال بود، می‌خندید، تشکر می‌کرد، انقدر که خجالت می‌کشیدم چرا اینقدر دیر سر زدم، اما همیشه برای خودم هزاربهانه ردیف می‌کردم.
 اگر نبودند، غصه‌هایش را می‌ریخت درون دلی که به وسعت دریا بود.

یکسالی بود که زمین‌گیر شد... دیگر چشم به در بود که کسی از قاب در وارد شود. همدمش یک رادیو ضبط قدیمی بود. وقتی تنها می‌شد پیچش را می‌چرخاند تا نوحه‌ای، روضه‌ای یا موعظه‌ای گوش دهد.

آخرین صبح جمعه فروردین، تلفن خبرش را به همه رساند: رفت.
رحم‌الله من یقرا الفاتحة مع الصلوات


سایر نگاره‌ها
اول         سوم

  • ۱۳۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan