غروب غم

بسم‌الله
این‌روزها غروب که می‌شود، خورشید می‌خواهد، درخواست می‌کند، دست به دعا برمی‌دارد خدایا بگذار راه کاروان را روشن کنم، بر مسیر کودکان بتابم.
 مضطرب است...
امشب، چه اتفاقی برای آل‌الله می‌افتد!؟
نکند در تاریکی کودکی بترسد؟
عزیزی وحشت کند؟
دلبندی جا بماند؟
پاره‌جگری، از کاروان کم شود؟
میوه‌دلی بهانه پدر گیرد...

کاش می‌توانست، اجازه داشت این روزها در حد وسعش به این کاروان یاری رساند. کاش...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan