شبِ‌جمعه/۶

سم الله

کاش من هم یک روزی شاعر می‌شدم، در وصفشان، مقامشان، منزلتشان، شعر می‌گفتم، آن وقت مرا هم صله می‌دادند...

گاهی حسرت می‌خورم به همه آدم‌هایی که حروف و کلمات را به رقص می‌آورند و شعر، خلق می‌کنند.

دقت کرده‌اید، برای این مکتب، دستگاه، حرم و این ارباب، هر چه شعر گفته می‌شود، تمام نمی‌شود، پایان نمی‌پذیرد، انتها ندارد، ژرفایش را کسی نمی‌داند. هر چقدر کلمات، بندها، ابیات، ردیف می‌شوند، منظم می‌شوند، سجع می‌پذیرند، باز هم می‌شود سرود، نوشت و خواند.

خدایا! این قلم را، فکر را، بیان را، جز برای این مکتب و خاندان و اربابش، به کار نگیر...

...


سایر نگاره‌ها

اول   دوم   سوم   چهارم   پنجم            هفتم

  • ۲۰۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan