رزق/۲

بسم الله
روزی به پیرمردی که در کوچه‌ای فرعی، مغازه داشت پیشنهاد کردند که دکانت را در خیابان اصلی بزن، کسی اینجا از تو جنس نمی خرد و...
پیرمرد جواب داد: چگونه است که وقتی ملک الموت بخواهد جانم را بگیرد، می داند کجا باید بیاید، اما اسرافیل که مقسّم روزی است، نمی‌داند در کجا باید روزی من را بدهد؟


سایر نگاره‌ها

اول            سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم    هشتم

  • ۲۳۷
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan