خانم دکتر/۲

بسم‌الله
ساعت هشت و نیم می‌رسیم. باز هم مثل همیشه منتظر خانم‌دکتر می‌مانیم.
گوشه حرم، قرآن صفحه‌ای است. به نیت خانم دکتر، برمی‌دارم، تحیتهم یوم یلقونه سلم... خوش به سعادتش. چه کوله‌باری پربارتر از دعای مردم،
سال‌ها مأمن بود، پناه، نقطه امید، روزنه نور... خیلی‌ها ناامید از همه‌جا و هر دکتری، وقتی مستاصل می‌شدند، یک نفر پیدا می‌شد و شماره خانم‌دکتر را بهشان می‌داد.
بسم‌الله خانم دکتر، آغازبود. یک امید قوی و توکل به مرکز قدرت و ثروت و جاه و جبروت...
با حوصله گوش می‌داد، با دقت می‌نوشت، سرِ صبر معاینه می‌کرد و با هوالشافی، نسخه می‌پیچید.
به قول یکی از مریض‌ها، وقتی خانم دکتر می‌گفت: «چیزی نیست دخترم» واقعاً چیزی نبود.

دیروز خیلی‌ها آمده بودند، خیلی‌ها هم خبردار نشدند.
حالا مانده تک تک مریض‌ها بفهمند، وقتی زنگ می‌زنند و خانم دکتر جواب نمی‌دهد. می‌روند آنجا و دیگر درِ سفید مطب، باز نمی‌شود.

پ.ن:
۱-هر آدمی، باهمه خوبی‌ها، باز هم کامل نیست، مثل او.
۲- بعد از سال‌ها، دیروز در جوار سیدالکریم، دارالرحمه آرام گرفت، به وقتِ اذانِ ظهر.
خدا رحمتت کند خانم دکتر تهرانی


سایر نگاره‌ها
اول

  • ۱۱۸
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan