حلاوت/۵

بسم‌الله
شاید حالا بتوانی درک کنی،
حس کنی
لمس کنی
وقتی خدا به پدرمان گفت قُلْنَا اهْبِطُوا چه طعمی داشت.
چقدر سنگین است، سخت است، درد دارد از بهشت به اینجا رانده شدن.
کاش می‌شد ماندنی شد، اقامت گزید، رحل سفر نبست.
و حالا تصور فاصله‌اش میان او و تو... بماند.
کاش فراقش به دمی رسد و باز طعمِ وصال، کامت را شیرین سازد.
زیارتت قبول کربلایی‌جان
گوارای وجود


سایر نگاره‌ها

اول   دوم   سوم   چهارم

  • ۱۸۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan