حاج آقا

بسم الله
سه سال پیش بود، یک هفته قبل از ماهِ عزا، همه مان سیاه پوش شدیم…
بالاخره بعد از 8 ماه، صبر، تحمل، تلاش، دعا، ختم، نذر و… بابایمان ما را تنها گذاشت.
استادی بزرگ، پدری مهربانی، اسوه ای خستگی ناپذیر…
از دانشگاه تهران تا حرم سیدالکریم بدرقه شان کردیم. همه بچه ها آمده بودند، رو برمی گرداندی، همه آشنا بودند با چشمانی گریان، خسته، ناامید، حسرت زده…
*
غم، با گذشت زمان، کهنه می شود، اما فراموش نمی شود.
عادت می شود، اما داغی اش کم نمی شود.



پدر عزیز
دعایمان کنید ما بچه های مکتب جعفری، قدم جای پای شما بگذاریم.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این عکس مال سال ها پیش است.
دکور جلوی میز حاج آقا، کتابی است از جنس یونولیت، ساخته دستهایم…
چقدر این عکس را دوست دارم، هر چند کیفیت مطلوبی ندارد.


سایر نگاره‌ها
       دوم   سوم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan