امام۷

بسم‌الله

تک درخت جوان باغ
داستان ما از یک باغ شروع می شود. باغی که وقتی باغبان جدید کلیدش را گرفت، نیمه خشک بود، هر چند باغبان قبلی سعی کرده بود آن را سر وسامان بدهد و درگوشه و کنار باغ، نهال هایی جوانه زده بودند. اما حصار نداشت، دیوار نداشت، حفاظ نداشت،  هر کسی از کنارش رد می شد، گل ها را له می کرد، میوه ها را بدون اجازه می چید، شاخه درختان را می شکست و می رفت.
انگار کسی دوست نداشت آنجا آباد شود...
اما باغبان ما، از کنار باغ رد نشد، شروع کرد به دیوار کشی، حصار بندی؛ و هر بار مزاحمی مانع کارش می شد، از باغ بیرون می انداختندش و او خستگی نمی شناخت، دوباره از نو، دوباره از اول.
دیوارهایش که تمام شد، تصمیم گرفت نهال جدیدی بکارد. نهالی دوست داشتنی که دانه اش را باغبان قبل به او سپرده بود و گفته بود: «هر وقت، فکر می کردی می توانی مواظب باغ باشی، این دانه را در گلخانه کنار باغ بکار»
و دانه کوچک، خیلی وقت بود در گلخانه، جوانه زده بود، رشد کرده بود و دیگر وقتش بود که درست در وسط باغ کاشته شود.
نهال را کاشت، مواظبش بود، آبش می داد، هَرَسش می کرد؛ بهار که رسید، درخت کوچک در زمین باغ ریشه دواند.
نهال نورس، رشد کرد، بزرگ شد، قد کشید آنقدر که سایه اش، میوه هایش از دیوارهای باغ هم بیرون رفت، حالا هر کسی که دوست داشت، می توانست به دیوار باغ تکیه کند و زیر سایه اش بنشیند
یا اگر میوه می خواست، باغبان پیر قصه، سبدی از میوه های معطرش به او می داد.
و اگر رهگذری قصد آزار داشت، شاید می توانست شاخه ای را بشکند، اما دیگر دستش به خود درخت نمی رسید. چندین بار همان هایی که دوست نداشتند، این باغ آباد شود،  لودر و کامیون و همه ابزارآلاتشان را پشت دیوار باغ آوردند تا درخت ما را از ریشه بکنند، اما نشد، نتوانستند، باغبانمان نگذاشت.
11 سال گذشت، محافظ باغ دیگر پیر شده بود. کار را دست شاگرد جوانی داد که مطمئن بود، درخت و باغ را می‌شناسد و مثل خودش مواظب اوست. کلید را دست شاگرد داد ورفت.
و حالا شاگرد جوان بعد  ۲۹ سال نگاه بانی و در چهلمین سالگی نهال قصه ما،  خودش پیرمردی شده و باغ قصه ما، سرسبز.
 هر چند هنوز هم در گوشه کنار باغ، آفتی، آتشی، حیوانی به آن لطمه می‌زنند، خسارت می‌زنند، از بین می‌برد،  اما باغبان مهربان ما، باز هم دوباره در آن گوشه، بذر می پاشد، گل می‌کارد، نهال غرس می‌کند و دلش قرص است  به تک درخت میان باغ.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:

1- یادمان نرود این باغ و درخت، اگر بیش از باغبان پیر، مدیون باغبان جوانش نباشد، کمتر از او نیست.
2- امام
باغتان را، درختتان را، زحماتتان را دست خوب کسی سپردید. این روزها که سالگرد همان روزی است که کلید را به کلیددار سپردید، کاش بودید و می‌دیدید درخت انقلاب چقدر تناور شده است.

3- و یادمان نرود باغبان جوان ما، عمرشان را، زندگیشان را، همه چیزشان را در این باغ خرج کردند تا کسی نتواند حتی یک آجر از دیوارهای باغ جدا کند.

4- امروز سالگرد همان روزی است که باغبان پیر، کلید را به دست باغبان جوان سپرد...
اللهم احفظ قائدنا الخامنئی
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه


سایر نگاره‌ها

اول   دوم   سوم   چهارم   پنجم   ششم

  • ۶۸
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بسم الله
عکاس‌ها، نوشتار را مانع زیبایی عکس می‌دانند و نویسنده‌ها، عکس‌ها را سدی در برابر جوشش ادبیات.
و این راه سومی است میان عکس و متن.

گاهی می‌شود عکس‌ها را از نگاه‌ها مختلفی دید. اینجا برای نوشتن، تفاوت نگاه و دوباره دیدن، تلاش می‌کنم.
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan