دوستم

بسم‌الله
از وقتی که یادم می‌اید، خاطراتم را مرور می‌کنم، گذشته را تورق می‌کنم، همیشه کتاب بخشی از وسایلم بوده‌است. مثل لباس، کفش، شانه و همه وسایل ضروری و غیرضروری زندگیم.
یادم نمی‌آید زمانی باشد که من باشم و کتاب نباشد... از همان دوران خردسالی و کودکی تا همین روزهایی که اواسط دهه چهارم زندگیم هستم؛ همیشه کتاب مثل غذا، جزو سبد کالاهای ضروری زندگیمان بوده است. پدر و مادرم، مثل غذای جسم، حواسشان به غذای روحمان هم بوده و همانقدر که در حلال و حرام‌بودن غذایمان وسواس داشتند، دقت می‌کردند، کلمه به کلمه همه کتاب‌هایی که قرار بود بخوانم را از فیلتر شرع، عرف و اخلاق می‌گذراندند.
روحم با کتاب عجین شده، بدون کتاب نمی‌تواند زندگی کند، و زندگی بدون کتاب و کتابخانه برایم معنایی نداشته و ندارد.
همیشه گردش در نمایشگاه کتاب، برایم مفرح‌بخش ترین تفرج و قدم‌زدن در راسته مغازه‌ها و پاساژهای بزرگ کتاب، لذت‌بخش‌ترین تفریح بوده و بخاطر ندارم تا بحال از هیچ کتابفروشی دست‌خالی بیرون آمده باشم.
امیدوارم رفاقتم با کتاب، تا ابدیت امتداد یابد.

تیله

بسم‌الله
ابزار بازی:
۱-تعدادی تیله به تعداد نفرات (ترجیحاً بیش از دو نفر)
۲- می‌شد به‌جای تیله از گردوهای کوچک نیز بهره برد.
۳- یک فرش که وسیله‌ای رویش نباشد.

تیله‌هایی که قل می‌خوردند تا به گل بالای ترنج فرش برسند و بتوانند بقیه را از بازی بیرون کنند...
این روزها آنقدر مبل، صندلی، میز، گلدان و... روی فرش‌ها هست که دیگر جایی برای این تفریحات باقی نگذاشته است.

پ.ن: می‌دانم نوع پسرانه‌اش، شرطی‌زدن بود. ما دخترانه و روی فرش خانه بازی می‌کردیم. یک بازی در سکوت محض.
این تیله‌ها بیش از بیست‌سال قدمت دارند.

سنگ

بسم‌الله
از بازی‌های بچگی‌...
پنج سنگ صاف، صیقلی، قلمبه و تمیز می‌توانست تا ساعت‌ها جمع کوچک ما را دور هم و در یک نقطه نگه دارد. نه راه می‌رفتیم، نه می‌دویدیم.
تنها نکته‌اش، اگر بچه کوچکی دورو برمان بود، کار سخت می‌شد.

همراه جدید

بسم‌الله
آن زمانی که کسی نمی‌دانست آندروید را چگونه می‌نویسند، ریسک بزرگی بود خریدن این گوشی. وقتی نه برنامه‌ای داشت و نه کسی طریقه استفاده‌اش را می‌دانست.
گوشی خوب، خوش‌دست، بابرکتی بود. اما بعد از پایان هفت‌سال، دیگر همراهی نمی‌کرد. گیرکردن‌های متعدد، عدم آنتن‌دهی در برخی موارد باعث شد بالاخره تسلیم سرنوشت شده و یک گوشی تولید ملی بخرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
۱- می‌دانم عنوان کالای ایرانی برای ابزار الکترونیک، هنوز مصداق تام ندارد.
۲- میانگین عمر مفید گوشی در دنیا، ۲ سال است.
۳- هنوز نمی‌دانم چقدر گوشی تولید ملّی به درد بخورد، استفاده شود و راه بیاید، اما خوش‌بین هستم.
۴- عمراً اگر فکر کنید با این گوشی وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شدم.

هزینه

بسم‌الله
دقیقاً بیست سال پیش، بلیط‌ها این شکلی بود.  اگر اول خط سوار می‌شدیم، با سوارشدن راننده، از عقب بلیط‌ها جمع می‌شد و دست به دست، به جلو می‌رسید.
اگر در ایستگاه سوار می‌شدیم، با دادن بلیط، در عقب باز می‌شد. سوارشدن بدون بلیط، صدای راننده را درمی‌آورد.
گذشت.
خیلی‌ها بدنیا نیامده بودند. همه متولدین ۷۸ تا حالا... آن‌هایی که امروز عناوین جوان و نوجوان را بر دوش می‌کشند و روزی شبیه ما می‌شوند. جوانان دیروز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
۱- هنوز تا پیری مانده اما دیگر توان دهه سوم زندگی را ندارم.
۲- بلیط‌های سال ۷۸، از پایین:
*اولی، سهمیه بلیط‌های کارکنان دولت. الان را نمی‌دانم، آن زمان اول سال، چند برگ بزرگ بلیط به کارمندان می‌دادند تا استفاده کنند که سهم بچه‌های مدرسه‌ای بود. آخر سال، خیرات می‌کردند تا تمام شود.
*۲ویژه بهار،تاریخ اعتبار پایین بلیط چاپ شده.
*۳ و۴، ویژه تابستان
* ۵، پاییز و ۶ زمستان.
۳- اعتبار بلیط تمام می‌شد، راننده اتوبوس‌ها معمولاً دو، سه روز اول، بلیط فصل قبل را قبول می‌کردند. چند روز بعد هم شاید التماس اثر داشت. از ۷‌ام، ۸ام، بلیط‌‌های فصل قبل، کاغذپاره بود و با دادنش، داد و بیداری بود که گاهی به هوا می رفت.


سایر نگاره‌ها

            دوم

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
Designed By Erfan Powered by Bayan