سنگ

بسم‌الله
از بازی‌های بچگی‌...
پنج سنگ صاف، صیقلی، قلمبه و تمیز می‌توانست تا ساعت‌ها جمع کوچک ما را دور هم و در یک نقطه نگه دارد. نه راه می‌رفتیم، نه می‌دویدیم.
تنها نکته‌اش، اگر بچه کوچکی دورو برمان بود، کار سخت می‌شد.

هفت

بسم‌الله
هفت‌سین حرم، هفت نام بود از اسماءالحسنی
یا سمیع‌الدّعاء

همراه جدید

بسم‌الله
آن زمانی که کسی نمی‌دانست آندروید را چگونه می‌نویسند، ریسک بزرگی بود خریدن این گوشی. وقتی نه برنامه‌ای داشت و نه کسی طریقه استفاده‌اش را می‌دانست.
گوشی خوب، خوش‌دست، بابرکتی بود. اما بعد از پایان هفت‌سال، دیگر همراهی نمی‌کرد. گیرکردن‌های متعدد، عدم آنتن‌دهی در برخی موارد باعث شد بالاخره تسلیم سرنوشت شده و یک گوشی تولید ملی بخرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
۱- می‌دانم عنوان کالای ایرانی برای ابزار الکترونیک، هنوز مصداق تام ندارد.
۲- میانگین عمر مفید گوشی در دنیا، ۲ سال است.
۳- هنوز نمی‌دانم چقدر گوشی تولید ملّی به درد بخورد، استفاده شود و راه بیاید، اما خوش‌بین هستم.
۴- عمراً اگر فکر کنید با این گوشی وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شدم.

مهمانی

بسم‌الله
شب ۱۳ رجب حوالی سحر، رفتم برای تجدیدوضو...
آمده‌بودند برای مهمانی خاص خدا آماده بشوند. با کارت‌هایی با بند آبی‌رنگی از سایر زائرین متمایز می‌شدند. از همه‌جا خودشان را رسانده بودند تا سالشان را در خانه‌خدا و در جوار رئوف‌ترین امام تحویل کنند و سه‌روز مهمان‌خدا باشند. بزرگ، کوچک، پیر و جوان و حتی نوجوان، قدبلند و کوتاه...
به تک‌تکشان غبطه خوردم.
خوش‌به سعادتشان
چه سالی شود برایشان... سالی که در جوار امام رئوف و در حال اعتکاف، تحویل شود.
اللهم ارزقنا

سال تحویل 1398

هزینه

بسم‌الله
دقیقاً بیست سال پیش، بلیط‌ها این شکلی بود.  اگر اول خط سوار می‌شدیم، با سوارشدن راننده، از عقب بلیط‌ها جمع می‌شد و دست به دست، به جلو می‌رسید.
اگر در ایستگاه سوار می‌شدیم، با دادن بلیط، در عقب باز می‌شد. سوارشدن بدون بلیط، صدای راننده را درمی‌آورد.
گذشت.
خیلی‌ها بدنیا نیامده بودند. همه متولدین ۷۸ تا حالا... آن‌هایی که امروز عناوین جوان و نوجوان را بر دوش می‌کشند و روزی شبیه ما می‌شوند. جوانان دیروز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
۱- هنوز تا پیری مانده اما دیگر توان دهه سوم زندگی را ندارم.
۲- بلیط‌های سال ۷۸، از پایین:
*اولی، سهمیه بلیط‌های کارکنان دولت. الان را نمی‌دانم، آن زمان اول سال، چند برگ بزرگ بلیط به کارمندان می‌دادند تا استفاده کنند که سهم بچه‌های مدرسه‌ای بود. آخر سال، خیرات می‌کردند تا تمام شود.
*۲ویژه بهار،تاریخ اعتبار پایین بلیط چاپ شده.
*۳ و۴، ویژه تابستان
* ۵، پاییز و ۶ زمستان.
۳- اعتبار بلیط تمام می‌شد، راننده اتوبوس‌ها معمولاً دو، سه روز اول، بلیط فصل قبل را قبول می‌کردند. چند روز بعد هم شاید التماس اثر داشت. از ۷‌ام، ۸ام، بلیط‌‌های فصل قبل، کاغذپاره بود و با دادنش، داد و بیداری بود که گاهی به هوا می رفت.


سایر نگاره‌ها

            دوم

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ . . . ۴۱ ۴۲ ۴۳
بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan