تقلید

بسم‌الله
باتمام‌شدن نه سالگی، باید مرجعی انتخاب می‌کردم تااحکام و تکالیف شرعی را بر حسب نظر و رای ایشان انجام دهم. خیلی دوست داشتم مقلد امام می‌شدم، اما عمر امام، به نه‌سالگیم نرسید. چقدر برایم حسرت‌برانگیز بودند آن‌هایی که می‌گفتند مقلد امام روح‌الله‌اند و من نبودم، نتوانستم، نشد.
مراجع زمان ما، دونفر بودند یا لااقل من فقط دونفرشان را می‌شناختم. آیه‌الله گلپایگانی و آیه‌الله اراکی.
بنا به پیشنهاد، توصیه خانواده مقلد آیه‌الله اراکی شدم. رساله‌شان را آن زمان در خانه داشتیم. احکام موردنیازِ یک دختر نه‌ساله، خیلی تفاوتی در رساله‌هاندارد. چه اینکه پدر و مادر با وسواس و دقت، حواسشان به واجباتمان بود. هنوز هم هست.
*
سال ۷۳ وقتی خبر رحلتشان را شنیدم، گریه‌ام گرفت، تازه داشتم می‌فهمیدم مرجع تقلید داشتن، یعنی چه. دقیقا یکسال قبل، آیه‌الله گلپایگانی تا خانه‌ابدی همراهی شد. چقدر برای ما نومقلدین، زود بود و دردناک.
روز تشییع، تعطیل شد و رفتیم. از جلویمان عبور کرد، پدر شانه‌هایم را گرفته بود و میان موج‌جمعیت، هوایم را داشت... حالا باز باید انتخاب می‌کردم.


سایر نگاره‌ها
       دوم   سوم

خانم دکتر

بسم‌الله
گاهی قلم نمی‌چرخد. لغات ردیف نمی‌شود، جملات پشت سرِ هم نمی‌آیند...
آرامشش، توکلش، صبرش، حوصله‌اش، مهربانی‌اش، امیدش برای یک مریض کافی بود، چه دستورها و نسخه‌ها شفابخش می‌شد، چه بی‌نتیجه بود و همیشه ابتدای نسخه‌ها می‌نوشت: هوالشافی
*
خانم دکتر مهربان و دوست‌داشتنی، سال‌ها در زیرزمین منزلش، حوالی میدان راه‌آهن، برای مریض‌هایی که از همه جا ناامید بودند، مأمن و پناه بود.
روحت شاد خانم دکتر نسرین تهرانی...

پ.ن: اگر فرصتی شد، امشب نماز لیلة‌الدفن بخوانید. نسرین‌دخت فرزند حسینعلی

1397/09/14


سایر نگاره‌ها
      دوم

مدل

بسم‌الله
مدل، بلاگر یا Fashion influencer یک شغل است، شغلی جدید و کاری نو که این روزها نه مالیات می‌خواهد، نه اجازه و نه چیز دیگر... هزینه‌اش یک پیج‌شخصی یا کانالی تلگرامی است.
کسی به واسطه زیبایی خدادادیش یا زحمات پزشکان جراح پلاستیک کسب درآمد می‌کند. از تبلیغ لباس، پوشاک، سالن زیبایی، رستوران، مغازه گرفته تا طلا، جواهر ، کیف، ساعت و... .

کسب درآمد بر مبنای زیبایی... چرا باب مکاسب تغییر نمی‌کند، به روز نمی‌شود.
پ.ن:
۱- ما اینجا زندگی می‌کنیم، در کشوری که پسوند اسلامی‌اش در نامش ذکر می‌شود. قرار بود اسلام مبنای حکومتش، دولتش، اقتصادش و فرهنگش باشد. در خیلی از زمینه‌ها موفق بودیم و در بسیاری از زمینه‌ها ناموفق و بسیاری از فضاها بِکر مانده‌است.
۲- گاهی ناراحت می‌شوم، افسوس می‌خورم، بغض می‌کنم چرا دخترکان معصوم سرزمینم به بهای اندک، تن‌فروشی می‌کنند.

انتساب

بسم‌الله
یادم نمی‌رود هرچه دارم و هر جایی که هستم، فقط انتسابم به شما برایم افتخار است، از همان سالی که در مدرسه‌ای درس خواندم که هر روز از زیر نامتان عبور می‌کردیم و تا همین امروز که نتوانستم حوزه را رها کنم.
کاش قیامت نیز به روال دنیا، با شما صدایمان زنند یا صادق آل محمد (علیه‌السلام)

17 ربیع الاول

پدربزرگ

بسم‌الله
مریضی بدجوری مرا از زیارت انداخته‌بود.
از وقتی رسیدیم، سرفه، سردرد و تب، کم‌کم توانم را می‌رباید و دوشنبه زمین‌گیر می‌شوم، هر چند تا حرم فاصله‌ای نباشد، اما نمی‌توانم.
چهارشنبه بعد از نمازصبح، به هر زحمتی، خودم را می‌رسانم، نگاه به گنبد پدربزرگ، اشک‌هایم را سرازیر می‌کند، سرد است. تابحال سرما را در این شهر تجربه نکرده بودم، گرمای وجودی پیامبر مهربانی نمی‌گذارد هوای مدینة‌النبی رو به سردی برود، اما سرمای صبحدم و مریضی‌ام، حالا داشت مرا برای برگشتن یا رفتن به داخل حرم، تحت فشار می‌گذاشت. نمی‌خواستم دوست داشتم روبروی پدربزرگ بنشینم و همه چیز را واگویه کنم.
سجاده مخمل آبی‌رنگ را از میان وسایل کیف درآورده و از زیر چادر دور خودم می‌پیچم. کمی سرمای هوا را کم می‌کند. حالا با این سرما، کجا بنشینم؟
دور می‌زنم تا به روبرویشان برسم. هیچ‌کس نیست، حتی شرطه‌ای که‌‌‌ همیشه با باتوم و صدای بلند، خلوت همه را بهم می‌زند و صحن را خالی می‌کند.
فقط یک صندلی سبز  همانجا منتظر من است.
می‌نشینم و همه چیز را تعریف می‌کنم.

  
طعم دیدار خصوصی‌ با پدربزرگ هنوز بعد ۹ سال شیرین است.


سایر نگاره‌ها
      دوم

بسم‌الله
گاهی عکس‌ها صدایم می‌زنند تا حرف‌هایشان را بگویم. آن‌ها خیلی حرف دارند. باید حرف‌هایشان را شنید. گاهی با حرف‌هایشان می‌خندم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، مرا به فکر فرو می‌برد یا عصبانی می‌شوم.

بیا جلوتر تا تو هم بشنوی...

کمی بیشتر...
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan